قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
310
تاريخ نگارستان ( فارسى )
گويند طول و عرضش هزار فرسنك در ششصد فرسنگست بالق طالق فرود آمدند در دم امير فرمود كه لشكر سنك آورده استادان چابكدست منارى برافراشتند و سنگتراشان اسم امير صاحبقران بر آن نگاشتند و از غرهء جمادى الثانيه باماعرعوى نزول نمودند و چون قريب چهار ماه بود كه همواره قطع مسافت ميكردند و لشكريانرا آذوقه نمانده و از اطراف آن بيابان هفتماهه و پنجماهه راه ، آبادانى نبود و كثرت لشكر و انبوهى حشر بكمال رسيده سختى مىكشيدند امير متوجه مرمت حال عساكر گشته يكمن آرد به وزن انبار كه هشت من شرع باشد و شصت كاسهء حبوبات بدانها داد و مقرر نمود كه هركس بيك كاسه آش قناعت نموده قطعا تتماج و رشته و اماج نپزند در اين باب از اعيان و امرا دست خط گرفتند و در اوايل جمادى الثانيه طرح شكار انداخته انواع جانوران بجرگه درآمدند و نوعى آهو در ميان آن يافتند كه بزركتر از گاوميش بود و مغول آن را قدغاى گويند و كثرت صيد بمرتبهء بود كه باوجود اين عسرت لشكريان بموجب خذ ما صفا دع ما كدر فربه را برميداشتند و لاغر را بجا ميگذاشتند وارد و از آنجا روان شده در خلال آنحال عرض لشكر ديده بعد از آن محمد سلطان نبيرهء امير زانو زده قراولى التماس نمود و در جمعهء هفتم جمادى الاخرى روان شدند و هرچند آن لشكر صحرا و دشت را طى ميكردند اصلا از مخالفان بلكه از بنى نوع انسان اثرى نيافتند و هركس را كه بخبرگيرى ميفرستادند پارهء سرگردانى كشيده بهزار زحمت عود مينمود آخر صاحبقران شيخ داود تركمانرا كه مردى دلاور و كاردان و در ريگستان بزرك شده بود به اين كار فرستاد و بعد از دو شبانهروز الاچوقى چند ديد در پس پشتهء نهان گرديده چون صبح شد نظم : چو زنگى شب ديد روى سياه * در آئينهء عالمآراى ماه زد از قهر آئينه را بر زمين * بخنديد ناگاه صبح از كمين يكى از آن طايفه بمهمى ميرفت شيخ داود او را گرفته نزد امير آورد و بعد از آنكه از او خبر پرسيدند گفت مرا از خان خبرى نيست اما چند روز است كه دو سوار در جنگل كه نزديك منزل ماست آمدهاند و آنجا ميباشند امير چند بهادر را فرستاد كه دو كس را از ايشان با آن آلاچوقها همراه آورند چند نفرى از ايشان گرفته آوردند و خبر تقتمش بواجبى از ايشان معلوم شد و كوچ كردند و شنبهء بيست و چهارم جمادى الثانيه بكنار آب تتق رسيده صاحبقران از سر گذر مقرر آن نگذشت و به بالاى آب رفته عبور نمود و شش روز ديگر طى مراحل نموده و بكنار آب سمور رسيدند و قراول صداى غلغله دشمن شنيده بامير خبر فرستادند محمد سلطان يكى از دشمنانرا گرفته فرستاد از او خبر تقتمش بوضوح انجاميد قدغن شد كه احدى از لشكر خود جدا نشود و در شب آتش نيفروزد و در وقت كوچ هركس